دمی با ما باش
میل رفتن مکن ای دوست ، دمی با ما باش
روی بنما و مرا گو ، که ز جان دل برگیر
پیش شمع آتش پروانه به جان گو درگیر
در لب تشنه ما بین و مدار آب دریغ
بر سر کشته خویش آی و زخاکش برگیر
ترک درویش مگیر ، ار نبود سیم و زرش
در غمت ، سیم شمار اشک و رخش را زر گیر
چنگ بنواز و بساز ار نبود عود ، چه باک
آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گیر
در سماع آی و ز سر خرقه برانداز و برقص
ور نه با گوشه رو و خرقه ما در سر گیر
دوست گو ، یار شو و هر دو جهان دشمن باش
بخت گو پشت مکن ، روی زمین لشکر گیر
میل رفتن مکن ای دوست ، دمی با ما باش
ب لب جوی طرب جوی و به کف ساغر گیر
رفته گیر از برم ، وز آتش و آب دل و چشم
گونه ای زرد و لبم خشک و کنارم تر گیر
حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را
که ببین مجلسم و ترک سر منبر گیر
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 15:47  توسط علی رضا
|
